تبليغاتX
زندگی تیستو
 
زندگی تیستو
 
 
هستم تا بنویسم . می نویسم تا باشم
 
به همین سرعت...به همین راحتی دو ماه گذشت.

نمیگم سخت بود چون نبود

ولی نمیگم هم آسون بود....مطمئنا لحظات بدی هم بوده....

خوشبختانه مثل همیشه همه کارهامون خوب پیش رفت

کار پیدا کردن آقای خونه مهمترینش بود  که کسی واقعا باور نمیکرد به این سرعت رخ بده

مخصوصا کسانی که اینجا زندگی میکنن!

پذیرش پسرک دومینش....

البته بگذریم که تازه تازه هر از گاهی فیلش بد یاد هندوستان میکنه...

و هر از گاهی شروع میکنه که چرا نمیریم خونه تهران...اونجا بهتره و...

خدا نکنه  کسانی که از تهران باهاش صحبت میکنن اشاره ای به اسباب بازیهاش تو اونجا بکنن

بماند که اصلا نمیدونم چرا این کار رو میکنن!!!وای خدای من!

خوشبختانه هوا هم داره روی خوبش رو بهمون نشون میده و گرم میشه

هرچند هنوز جرات نمیکنیم بدون ژاکت بریم بیرون. اگه نپوشیم هم همراه میبریم حتما!

چون صبح می بینی آفتاب شدیده...دو ساعت بعدش ابری میشه و اینجا هم تمام دماش به آفتابشه!!!

حتی تو سایه یه 5 درجه ای حداقل هوا خنک تره. مخصوصا با اون بادهای استخون سوزش!

کم کم باید ماشینه رو بخریم دیگه...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 2:32  توسط تیستو  | 
1- خب بالاخره چترمون رو جمع کردیم اومدیم خونه خودمون. از جمعه دیگه مستقر شدیم. فقط شانسی که اوردیم این بود که وقتی برای وصل کردن تلفن و تلویزیون و اینترنت زنگ زدیم برای همون فرداش وقت دادن و جمعه دیگه همه چی نصب بود.

2- شازده هم وضعیتش به نظرم بهتره. البته دارم سعی میکنم ترسهاش رو مدیریت کنم و با تشویق و...کمک کنم ازمون بیشتر جدا شه. تو این مدت یه متر هم اونورتر نمیرفت ازمون حتی تو خونه!

3- امروز اولین روز کاری همسر بود و من و شازده تنها موندیم تو خونه. محل کارش خیلی دوره و صبح ساعت 6 نشده باید از خونه در بیاد مثل اینکه رو پیشونیش نوشتن محل کارهاش دور باشه اولش.

4- تلویزیون رو هم دیروز خریدیم و خونه یه کم رنگ گرفته. ولی خب با توجه به قفسه بندی نبودن کمدها مشکل لباسها برطرف نشده و برای هر لباس باید همه جا رو بگردیم!

5- امروز بالاخره هوا آفتابی بود و برف نبارید .

6- امروز وقتم رو به بطالت گذروندم از فردا باید برم رو برنامه برای کارهام چه مطالعه ام چه اینترنتم چه بازی با شازده و...

7-  همین

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 4:34  توسط تیستو  | 
1- تقریبا داریم دیگه یه ماه رو پر میکنیم. بدک نبود سرمون گرم بود و هنوز نفهمیدیم زندگی یعنی چی!

2- این هفته دیگه رفتیم یه سری وسایل خریدیم مثل مبل و... که دیگه تا اخر هفته جابجا بشیم به خونه خودمون و چترمون رو از خونه ملت جمع کنیم

3- خوشم میاد که پارتی بازی همه جا حرف اول رو میزنه. یعنی اگه ما هم اینجا این فامیل رو نداشتیم فکر کنم نمیومدیم سنگین تر بودیم. 

4- آدم اولش میگه خب مهم نیست میری پول هم خب هست نگرانی نداری چند ماه هم که بیکار بمونی مهم نیست ولی بعد می بینی همه چی به کار ربط داره از اعتبارات مختلف گرفته تا حتی مهدکودک خوب اسم بچه رو نوشتن!

5- هی همه کارمون هم به جمعه میخوره!! میخواستیم امروز باز بریم چندتا مهد کودک دیگه نزدیک اون خونه ببینیم صبح بیدار شدم یادم افتاد به خاطر عید پاک تعطیلن مهدها!

6- دیروز به مناسبت همین عید پسرک و دوست دخترش! کل خونه رو کلی با هیجان گشتن دنبال تخم مرغ...حالا خوبه این دخترک هست تو اینجا تا ما هم یاد بگیریم این سنتها رو و برای پسرک انجام بدیم از سال دیگه بیشتر البته.

7- یه کمی این مدت هی مهمونی رفتیم همه اش هم از نوع افراد تکراری آدم دیگه خسته میشه. بدتر از ایران اینجا هم میشینن نه که همه شون هم هی شرکتهای مشابه کار کردن و افراد رو میشناسن درباره افراد مختلف حرف میزنن.

8- انقدر این پسرک شیطونی میکنه احتمالا ما بریم خونه خودمون دیگه هیچکس ما رو به مهمونیها دعوت نمیکنه!!



 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 19:29  توسط تیستو  | 
الو آزمایش میکنیم!

یعنی تو ده روزی که اینجا هستیم دوبار اومدم اینجا پست گذاشتم با کلی دردسر آخرش گفته ارسال صورت نپذیرفت...یعنی فحش بود که به بل-ا-گ-فا دادم!

1- بله هم اکنون صدای ما را از سرزمین خرسهای گریزلی میشنوید.سرزمینی که ما امروز هم برف شدیدی رو توش شاهد بودیم.

2- خلاصه سفر اینکه:

پنجشنبه 25 اسفند حرکت از تهران در ساعت 3 و بیست دقیقه صبح و رسیدن به فرانکفورت در ساعت تقریبا نه. هفت ساعتی تو فرودگاه فرانکفورت با کورش کله ملق زدن تا پرواز بعدی بشه. خلاصه ساعت 5 بعدازظهر رسیدیم اینجا!

جمعه به میمنت حضور ما از شانس روز تعطیل میزبانان بود و با هم رفتیم بانک و سازمان بیمه و همچنین دریافت شماره تامین اجتماعی. خلاصه بسیار عالی سه تا کار ما پیش رفت.

شنبه هم که آبجی کوچیکه و عضو گرامی جدید خاندان نامزدنگ گرامی تشریف فرما شدند!

شنبه و یکشنبه مهمانیهای عید دیدنی پیش از عید رفتیم خونه دوستان میزبانان! 

دوشنبه سفر کوتاهی به شهر banff داشتیم که البته به دلیل خستگی بیش از حد پسرک به خاطر برف بازی ما دیگه نشد بریم تله کابین سوار شیم و بریم بالای کوه.

دوشنبه شب سال تحویل شد و بعدش برادر گرامی هم آمدند به دیدار خواهرانشان!

خلاصه تا پنجشنبه که داداشه رفت و شنبه که آبجیه رفت دیگه سرمون گرم بود به گردشهای معمولی.

از یکشنبه تازه افتادیم به گیر و دار زندگی.

همسر گرامی امروز آیین نامه رانندگی رو قبول شدن و حالا میتونن همراه شخصی که گواهینامه داره رانندگی کنن. من هنوز فرصت نکردم کتابش رو مطالعه کنم.

میخواستم از امروز پسرک رو ببرم مهدکودک که دیدم انقدر برف میباره که جرات بیرون رفتن پیدا نکردیم.


 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 1:34  توسط تیستو  | 
1- خب سرم این مدت فوق العاده شلوغ بود. ترافیک لعنتی هم که مزید بر علت.

حالا خوبه ده روزی هست سر کار نمیرم. میرفتم که هیچی دیگه.

2- یعنی واقعا هرکاری رو هرچه زودتر انجام بدی به نفعته. یادمه پارسال به خاطر این اومدم از

اون شرکت بیرون که به قولی محترمانه بوده باشه و بعدا کسی نخواد حرف مفت بزنه

حالا می بینم که کسی پیدا شده که تک تک افرادی که سالهاست اونجا هستن رو 

داره...روا مدار که گدا معتبر شود. خبری که امروز شنیدم مخصوصا اعصابم رو به هم ریخت.

3- وسایل دیروز ارسال شد. 166 کیلو...

4- هنوز چمدونا وسط اتاق ریخته. 

5- از وقتی که مامان آرومتر شده و به خودش مسلط من هم حالم بهتره.

هرچند طی این سالها دیدمش و میدونم چه خواهد کشید.

6- امروز رفتم پیش خانم کریمی...سر و رویی صفا دادم

7- آقا یعنی عضو جدید داره میاد ولی هنوز هیشکی اسمش رو هم کامل نمیدونه

ای نامردددددددددد....

8- امروز رفتم برگه های تسویه حسابم رو هم دادم شرکت اصلی. دیگه نمیدونم چی میشه.

9- فعلا اصلی ترین کاری که مونده این معاینه چشم دوم برای گواهینامه است. به علاوه وکالتنامه ها

به بابا و داش مج.

10- این پسرک هم که صفا میکنه هر روز بیدار میشه با منه. یعنی چرا انقدر این پسرک از مهد فراریه؟؟

11- کم کم با دوستانی که نزدیک بودن خداحافظی ها رو انجام دادیم. با اعضای فامیل هم تلفنی خداحافظی کردیم به امید دیدار مجدد.

12- به امید روزی که لازم نباشه کسی به خاطر یه ذره هوای بهتر.... بی خیال!

13- احتمالا نمیرسم دیگه اینور آپدیت کنم به امید آپدیتهای شادی بخش تر در اونور

14- میدونم احتمالا یه مدتی ممکنه برم تو فاز دلتنگی پس اینجا ممکنه بیشتر آپ بشه.

به قول وبلاگ نویسها...یا وقتی خیلی خوشی پست میذاری یا وقتی خیلی ناراحتی.

وقتی کسی زیاد نمی نویسه یعنی سرش گرمه ... 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:7  توسط تیستو  | 
۱- امروز از اون روزها بود که اصلااااا اصلا حوصله کار کردن نداشتم ولی میتونم بگم

از کل هفته پیش بیشتر کار مفید کردم!!!

۲- فقط یک ماه !

۳- امروز به طرز عجیب و مشکوکی این-تر-نت مشکلی نداره جل الخالق

۴- یعنی یه یک چهارم شیشه سس مایونز داشتم ترسیدم حروم شه

دیشب سالاد الویه درست کردم.

۵- یعنی خدای خلاقیت...ماست و کرفسی درست میکنم خداااااااا

۶- بالاخره خریداری شد نه ۱۲۲۴تومان ها...۱۹۰۰تا.

۷- داره تکمیل میشه کارهای خونه بالاخره.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 16:35  توسط تیستو  | 
۱-  چهارشنبه بارون میبارید در حد المپیک...

بنده هم مثل هر شهروند دیگه ای...به راحتی راه ماکسیمم ۴۵ دقیقه ای را

دو ساعت و نیمه طی کردم . باشد که یه روز دلتنگ این ترافیک بشم!

۳- یعنی پنجشنبه ای رفتیم برای فامیل خارجکیهامون کادو بخریم...

تو مغازه سوم دیگه نشستم گفتم نمیتونم ادامه بدم...

بدو بدو برگشتیم خونه و...نشون به اون نشون که هر دو روز اخر هفته از جام بلند نشدم!

بدن درد و گلو درد و...

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 16:16  توسط تیستو  | 
۱-انقدر دیر به دیر مینویسم که یادم میره اصلا چی رو نوشتم چی رو نه!

۲- روزها رو میگذرونیم با کمی آشفتگی و مقداری ترس.

۳- مرسی که دل-ار گیر نمیاد کلا همه برنامه هامون عوض شد!

۴- گاهی از این اتفاق پیش رو خوشحال میشیم ولی یه جوری فقط یه مقدار کم طول میکشه

چون سریع پشت سرش یادت میفته یه عالمه دوست و خانواده داری که باید بگذرونن!!!

۵- کاش ما هم کمی امید به آینده داشتیم!! جوونامون مجبور نبودن پولی که جمع کردن رو به جای خوشگذرونی

ببرن بدن چهارتا دونه س-که بخرن و بعدش هی ثانیه به ثانیه سایتها رو چک کنن ذوق کنن که سود کردن!!!

۶- باز هم من که عین خرس میخوابم...بابک رو بگو که از الان داره خودش رو با ساعت اونور هماهنگ میکنه.

۷- بعدا بیشتر و دقیق تر مینویسم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 8:34  توسط تیستو  | 
۱- اگه سه تا بشه میشه عدد شیطان!!!شماره پستم رو میگم.

۲- روزها همینطوری داره میگذره. به ظاهر خوشحالی

ولی ته تهش که فکر میکنی...

۳- مرسی دلار عزیز...یه ترمز کن ما هم بهت برسیم.

۴- کار کردن شده با اعمال شاقه. کار اصلیم به اینترنت و ایمیل بنده

این هم که ماشالله ناز و کرشمه اش هواست!

امروز ایمیل میفرستم برای دعوت به جلسه فردا...

فردا عصر همکارم زنگ میزنه که حالت خوبه؟؟ جلسه که برگزار شد.

و میفهمم که بله...ایمیل تازه به دستشون رسیده.

یعنی میدادم دست پست سریعتر میرسید!

من فقط موندم که چه اصراریه دو---لت ال-کتر-ونیک و سیستم کاری پیپرلس و...

۵- خدایا ما را از شر این ویروسهای وحشتناک محفوظ بدار.

۶-همکارام دیگه دارن میرن رو اعصابم. فکر کنم کم کم باید یه حنا برای دستاشون

آماده کنم. دارن یه کاری میکنن که این یه ماهی که خودم میخوام تحمل کنم رو هم تحمل نکنم.

۷- اول بهمن ورودم به این شرکت میشه یه ساله. همونجا میکوبونم به طاق

مورد رو!!!

۸- چقدر خوبه آدم امید به زندگی داشته باشه.

امید به زندگی ای که تنها با یه برگه کوچیک حتی حاصل بشه!

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:18  توسط تیستو  | 
۱-شاید یه زمانی حوصله داشتم و اگه کسی اشتباهی برداشت میکرد منظورم رو

بهش کامل توضیح میدادم و از اشتباه در می اوردمش ولی الان نه. واقعا حوصله ندارم.

خیلی راحت از حرف شخص میگذرم. حتی شما دوست عزیز!

۲- همه چی اینور اونور پاشیده است. وسایل از بالای کمد پایین آورده شده

به امید مرتب شدن ولی زهی خیال باطل!

۳- قشنگ همه چی رو میذارم بمونه تا در سفرهای بعدی بیارن و یا بیام و ببرم.

۴- یعنی همیشه و همه وقت تنها چیزی که جیگر سوخته آدم رو حال میاره

خریده و بس!

۵- داره سعی میکنه مبارزه کنه با احساسات خودش و من هم همینطور.

خوش به حالش که حداقل به قدر و قسمت اعتقاد داره که بتونه دلش رو راضی کنه.

۶- میگن از اینجا رونده از اونجا مونده شده ماجرای ما. احتمالا نه عید اونوری خواهیم داشت

نه عید اینوری!

۷- یعنی حال میده قشنگ آدم مخفی کاری کنه...

۶-

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 11:47  توسط تیستو  | 
 
  بالا